گنج

شمارهٔ ۸۷۱

مستم و در جوش می بینم دل مجنون خویشآتشم ای گریه منشان تا بریزم خون خویش
گر نریزی جرعه یی در کام من چون دیگرانخنده یی در کار من کن از لب میگون خویش
جمعی از وصل تو شاد و جمعی از جام تو مستمن به محرومی چه سازم با دل محزون خویش
قامت سرو سهی گفتی قیامت میکندآه اگر بینی خرام قامت موزون خویش
غیر عشق من که باشد همچو حسنت برقرارهرچه بینی عاقبت میگردد از قانون خویش
تا بکی هنگامه گرم از قصه بیهوده امشرمسارم کردی از افسانه و افسون خویش
شب ز تاریکی هلاکم روز میسوزم چو شمعسوختم اهلی ز بخت و طالع وارون خویش