شمارهٔ ۸۷۰
گدای دل شو و فارغ ز پادشاهی باشامیدوار به بخشایش الهی باش
غرض ز حلقه ذکر وز بزم می مستی استتو مست باش و بهر شیوه یی که خواهی باش
گرت هواست شراب صبوح با رندانچراغ میکده با آه صبحگاهی باش
نشان گوهر مقصود گر همی خواهیدر آب دیده خود غرقه همچو ماهی باش
سپرد دل بتو اهلی ببوی نافه وصلنگفت در پی خونش ز دل سیاهی باش