گنج

شمارهٔ ۸۶۹

گو جام جم مباش، سفال شراب بسلب تشنه را ز هر دو جهان یکدم آب بس
حرف محبت است مراد از جهان رقمیک نکته فهم گر کنی از صد کتاب بس
ای آفتاب حسن نگاهی مرا بس استدر کار ذره یک نظر از آفتاب بس
در جان من نشین و بچشم کسان مروای گنج حسن جای تو جان خراب بس
کنجی و ساقیی و شرابی و همدمیاز نسخه زمانه همین انتخاب بس
بودم ز شمع خویش چو پروانه مضطربآتش بمن فکند چه گفت اضطراب بس
وصلت کجا و دیده بیدار از کجااهلی اگر خیال تو بیند بخواب بس