شمارهٔ ۸۶۸
تا غرق بحر خون نشوی از جفای کسبیگانه شو ز خلق و مشو آشنای کس
گنج نهان عشق بکس فاش چون کنممن بر خود اعتماد ندارم چه جای کس
آن لب کرم کشد طمع بوسه نیستمدر شرع عشق کس ندهد خونبهای کس
کوی ترا صفا نه که از آب چشم ماستبر کعبه منتی نبود از صفای کس
جز من که جان چو شمع دهم از برای توخود را نکشته است کسی از برای کس
آن لذتی که یافت ز دشنام تو دلمتا زنده ام نیافته ام از دعای کس
اهلی اگر هوای عدم کرد گو بروننهاده است عشق تو بندی بپای کس