گنج

شمارهٔ ۸۶۷

نظر بنرگس او کن ز خشم و ناز مپرسز گریه حال دلم بین ز ناله باز مپرس
به بین زبانه آتش ز چاک سینه منخبر زدود دل و آه جانگداز مپرس
حدیث بلبل بیدل که چون جگر خونستز لاله پرس چو پرسی ز سرو ناز مپرس
بیار باده مپرس از تطاول زلفششب است کوته ازین قصه دراز مپرس
هزار نکته سربسته زان دهان داریمولی حکایت پنهان ز اهل راز مپرس
دلم سجود بتان گر کند مجازی نیستتو در حقیقت دل بین و از مجاز مپرس
اگر حدیث تو پرسد چه عیب اهلی راکسی نگفت بمحمود کز ایاز مپرس