گنج

شمارهٔ ۸۶

باز از بویت دل پژمرده در نشوو نماستمعجز عیسا که می گویند بوی آشناست
مردم از این رفتن و باز آمدن بنشین دمیکان چنین بالا به هر شکلی که می بینم بلاست
گر قدت سروست گلشن جنت بودور رخت آیینه است آیینه گیتی نماست
تیره بختم یار از آن یک ذره با من تیره استورنه آن خورشید با ذرات عالم در صفاست
گر وفایی می کنی ما را مکش از جور خویشکانچه پیش دیگران جورست پیش ما وفاست
کوی تو شب تا به روز از برق آهی روشن استروشن است ای شمع من کین روشنایی از کجاست
خسته تیغ بلا نا کشتنش از رحم نیسترحمتی گرمی کنی تیغی بزن کامش رواست
خاک کویترا بآب چشم خود گل کرده امگر کسی آنجا فتد عیب تو نبود جرم ماست
از خیال طاق ابرویت که محراب دل استاهلی سرگشته روز و شب به محراب دعاست