شمارهٔ ۸۵
گر ساقی بدمست به خشم از بر ما رفتبدمستی و دیوانگی از ما به کجا رفت
دیوانه از اینیم که آن شوخ پریوشچشمی سوی ما کرد که عقل از سر ما رفت
هر غمزه که زد چشم خوشت صید دلی کردیک بار ندیدیم که این تیر خطا رفت
خورشید رخا، گرم چه رانی که چو ذرهسرهای عزیزان همه بر باد هوا رفت
پرگالهٔ دل رفت شب از گریه به رویمبر روی من از گریه چه گویم که چهها رفت
سر خاک ره باد صبا باد که کردمدر کوی تو از همرهی باد صبا رفت
تا کوی عدم هیچ کسش دست نگیرداهلی که به سیل ستمش پای ز جا رفت