شمارهٔ ۸۴
سخن چه حاجت اگر دل مقابل افتادستزبان چه کار کند کار بادل افتادست
دلا، تغافل او التفات پنهان استمگو که یار زحال تو غافل افتادست
من از محیط محبت همین نشان دیدمکه استخوان شهیدان به ساحل افتادست
زمانه دشمن و من بی زبان و بخت زبونتو رحم اگر نکنی کار مشکل افتادست
بر آستان تو اهلی غلام دیرین استولی به داغ قبول تو مقبل افتادست