شمارهٔ ۸۵۱
گرچه زارم سوختی من عاشق زارم هنوزروشن است از دود آهم کاتشی دارم هنوز
گرچه نقد دین و دل همچون زلیخا باختمیوسف ار سودای من دارد خریدارم هنوز
بسته فتراک عشقم کی بمردن وارهمبا وجود آنکه جان دادم گرفتارم هنوز
در گلستان صد هزاران گل شکفت و باد بردمن ز جور باغبان آزرده و خوارم هنوز
یوسف از زندان برآمد یونس از ماهی برستصبر ایوبی سرآمد من دل افکارم هنوز
در خرابات مغان اهلی ندارد هیچ کمگرچه پیرم بامی و معشوق در کارم هنوز