گنج

شمارهٔ ۸۵۰

ای برق محبت که ره من زده‌ای بازآتش به من سوخته خرمن زده‌ای باز
زینگونه که بردی به در از خانه خویشمبر من رقم گوشه گلخن زده‌ای باز
ای جان من خانه خراب از چه جهت دستدر دامن آن خانه‌برافکن زده‌ای باز
خواهی مگر ای اشک دگر خون مرا ریختورنه چه مرا دست به دامن زده‌ای باز
از طعن تو اهلی دل ما ریش از آن استکآزرده خاریم و تو سوزن زده‌ای باز