گنج

شمارهٔ ۸۴۷

هجران گذشت و نوبت دیدن رسید بازنور دو دیده کوری دشمن رسید باز
شکر خدا که طایر دولت شکار شدشهباز عاشقان به نشیمن رسید باز
چشم تو روشن ای دل مهجور کز سفرآن توتیای دیده روشن رسید باز
چشمم هنوز شمع جمالش ندیده سیراشک نشاط بین که بدامن رسید باز
سیری ندارد از خط و خالش دلم دگرمور حریص بین که بخرمن رسید باز
اهلی بر آن نبود که گوید حدیث شوقاما چه چاره قصه بگفتن رسید باز