شمارهٔ ۸۴۶
مهی که چشم امیدم بسوی اوست هنوزچراغ خلوت دل شمع روی اوست هنوز
اگرچه در طلبش سوخت جان و شد بربادغبار سوخته در جستجوی اوست هنوز
بدان پری برسان ای نسیم بهر خداکه دل در آتش حسرت ببوی اوست هنوز
نماند لیلی و جان شکسته مجنوناسیر حلقه زنجیر موی اوست هنوز
چو شمع اگر همه عمرم در آرزو سوزدهوای زندگی ام آرزوی اوست هنوز
اگرچه یار نبخشد امید کس هرگزامیدواری اهلی بسوی اوست هنوز