گنج

شمارهٔ ۸۴۸

هرچند که چون شمع مرا سوخته‌ای بازشادم که چراغ دلم افروخته‌ای باز
بگشا به من از روی کرم گوشه چشمیکز هردو جهان چشم مرا دوخته‌ای باز
خندی به رخ مردم و سوزی دل عاشقاین شیوه شیرین ز که آموخته‌ای باز
یارب تو چه شمعی که به تاثیر نگاهیدر سینه دل ریش مرا سوخته‌ای باز
بس دانه فشانی که کند چشم تو اهلیکز تخم غمش خرمنی اندوخته‌ای باز