گنج

شمارهٔ ۸۴۴

ای باد مکش برقع جانان مرا بازروشن مکن این آتش پنهان مرا باز
ساقی مدهم باده بیاد لب آن شوخدر آتش حسرت مفکن جان مرا باز
آسوده درونم نفسی گو مگشا زلفآشفته مکن حال پریشان مرا باز
در گریه چو خوابم برد ای ناله مزن دمبیدار مکن دیده گریان مرا باز
اهلی مدهم یاد از آن نوگل خندانچون غنچه مکن پاره گریبان مرا باز