شمارهٔ ۸۴۳
جان رفت و دل مقید صد غم بود هنوزتن خاک گشت و دیده پر از نم بود هنوز
هرگز نرفت از دل ما خارخار وصلداغ بهشت بر دل آدم بود هنوز
صد شاخ گل دمید و ورق کرد زرد و ریختنخل قد تو فتنه عالم بود هنوز
من خاک راه گر شدم ای نوبهار حسنگلزار جان ببوی تو خرم بود هنوز
صد بیستون چو صورت شیرین بباد رفتبنیاد عشق ماست که محکم بود هنوز
آیین نیکویی سبب نام نیک شدجم رفت و وصف آینه جم بود هنوز
اهلی بهر قدم که بود در ره بتانگر صد هزار سجده کند کم بود هنوز