گنج

شمارهٔ ۸۴۲

یک جرعه به خاکم فکن و خاک بجوش آروز بیخودی مرگ مرا باز بهوش آر
یکبار صبوحی زده از خانه برون آیچون صبح قیامت همه عالم بخروش آر
من ماهی لب تشنه ام ای خضر کرامتبازم چو خط خود بلب چشمه نوش آر
تا چند نهی گوش بر افسانه مردمیکره سخن عاشق خود نیز بگوش آر
اهلی اگرت هست هوس معجز عیسیتابوت من آخر به در باده فروش آر