شمارهٔ ۸۴۱
در دل آمد یار و گشت از دیده غمدیده دوربیش از آن نزدیک شد در دل که گشت از دیده دور
من به بویی زنده ام جانی ندارم دور ازومدتی دیرست کز من جان من گردیده دور
گر کشد آن مه مرا دستش مگیر ای همنفسمردنم بهتر که یار از من شود رنجیده دور
مستم و شوریده و سرگرم آغوش توامای پری گر عاقلی باش از من شوریده دور
ای نصیحتگو میا نزدیک کز سودای عشقاهلی شوریده خود را از دو عالم دیده دور