گنج

شمارهٔ ۸۲۵

سنبل بگشا بر گل و سروت به خرام آرمرغ دل ما را ز عدم باز بدام آر
تا کی بمراد دل خود صبح کنی شامصبحی بمراد دل ما نیز بشام آر
لب بر لب جامی و مرا جان بلب از غمجانم بلب خویش بجای لب جام آر
یکبار لب آور که ببوسم بهمه عمراین باده جانبخش نگویم که مدام آر
با یار جفا پیشه ز فریاد چه حاصلگو آتش دل هم علم داد ببام آر
ای جان، که بود غیر تو محرم بر جانان؟برخیز و پیامی ببر و هم تو پیام آر
گو یاد کن از کشته هجران بسلامیدر کلبدش بار دگر جان بسلام آر
اهلی است غلام تو چو شد پیر مرانشای تازه جوان رحم بر این پیر غلام آر