گنج

شمارهٔ ۸۲۴

سوز دلم باتو گفت حرف نهانی دگربلبل و گل را بود گوش و زبانی دگر
زنده چو گردم به حشر گر بکشی دیگرمسهل بود گر شود صرف تو جانی دگر
زندگی جاودان نیست یقین ور بودجز بدهان توام نیست گمانی دگر
گرچه خدنگ بتان سینه نشان میکندناوک آن غمزه راهست نشانی دگر
بار گرانان کشد یار سبکروح چندبهر خدا ساقیا رطل گرانی دگر
همت اهلی گذشت از دو جهان بهر دوستتن بجهان در گرو او بجهانی دگر