گنج

شمارهٔ ۸۲۳

پایه معراج جان خواهی ز دنیا درگذرپای در هفتم فلک نه و زمسیحا درگذر
دوش در مجلس چه خوش میگفت با پروانه شمعگر سر مردن نداری از سر ما درگذر
تا نبرد غیرت یوسف ترا انگشت عیببازگیر انگشت و از عیب زلیخا درگذر
مردن اندر هجر خوش باشد نه در روز وصالای اجل کار است مارا با تو از ما درگذر
ای شب هجران مگر روز قیامت بگذریسوختم از ظلمت آخر یا بکش یا درگذر
کی شود عاقل دل مجنون بکوشش ای حکیمگر تو باری عاقلی از فکر سودا درگذر
لاف عشق، آنگه غم دنیا و دین نامردی استمرد شو اهلی و از دنیا و عقبی درگذر