گنج

شمارهٔ ۸۲۲

توبه کردم از می و معشوق سرمستم دگرتوبه یی هرگز نکردم من که نشکستم دگر
ذره خاکم ولی تا جذبه مهرم رسیدآنچنان برخاستم بیخود که ننشستم دگر
دادم از دست آن دو زلف و رشته جانم گسستآه اگر افتد سر زلف تو در دستم دگر
یک دو روزی غصه دنیا دلم در بند داشتشکر ساقی میکنم کز غصه وارستم دگر
بخت اگر یاری کند اهلی گلی خواهد شکفتغنچه دل را که در شاخ گلی بستم دگر