شمارهٔ ۸۲۶
یا مکن قول بتان گوش و بما خرده مگیریا زما هم سخنی بشنو و عذری بپذیر
به گرفتاری عاشق نتوان طعنه زدنچکند گر پی قاتل نرود صید اسیر
ایکه خون از دم تیغ تو چکد حاضر باشکه خراشی نرسد بر دل درویش و فقیر
آنچنان زی که اگر جان طلبد یار زتوتا بگوید که بده، بانگ برآری که بگیر
اهلی از خاک سیه بستر راحت داردپیش دیوانه چه خاکستر گلخن چه حریر