گنج

شمارهٔ ۸۱۵

سرشک شادی وصل از چه جانگداز آمدخوشم که دیگرم آبی بجوی بازآمد
چو شمع باتو بدعوی زبان کشد ترسمکه سر بباد دهد چون زبان دراز آمد
اگر چه عشق نخست از مجاز میخیزدحقیقت همه عالم درین مجاز آمد
سر نیاز بپایت چو سایه سرو نهادچو ناز باتو نگنجید در نیاز آمد
بباغ خوبی اگر صد هزار شاخ گل استقد چو سرو تو بر جمله سرفراز آمد
اگر رقیب بگرید زآه من چه عجبکه سنگ خاره ازین شعله در گداز آمد
بسوخت اهلی و یار از درش برون نامدکنونکه نیز در آمد بخشم و ناز آمد