گنج

شمارهٔ ۸۱

پای‌بوس آن بت سنگین‌دل یاقوت‌لبآرزو دارم شبی تا روز و روزی تا به شب
مردم از شوق لبش تا کی ادب دارم نگاهمی‌روم گستاخ پیش و می‌کنم ترک ادب
کس مهل پیش من بیمار ای همدم مبادنام او ناگه برم بی‌اختیار از تاب تب
من که عمرم رفت بر باد و به جانان زنده‌اممانده‌ام در روی او بی‌خود همی‌مانم عجب
روزی هرکس به قدر بخت باشد لاجرمسنگ بیدادم زند نخلی کزو جویم رطب
خلق گویند آب حیوان عمر جاویدان دهدباری ای آب بقا کُشتی تو ما را در طلب!
گرچه می‌گویند خلقی نام این مجنون به یارخوش بود اهلی شنیدن تازی از لفظ عرب