گنج

شمارهٔ ۸۲

کرد بیدارم ز خواب بیخودی آن آفتاباین چنین بیداریی هرگز نبیند کس بخواب
شب سگت سوی من آمد ره مگر گم کرده بودیا شنید از سوز داغ سینه ام بوی کباب
صبر و آرامی کز ایشان راحتم بودی نماندنیم جانی با من است آن نیز از بهر عذاب
من نه تنها گریم از شوقت که در آب روانصورت خویشتن چو بیند گرددش دردیده آب
گر کشی جام و بریزی جرعه یی بر بتکدهصورت چین تا قیامت همچو من ماند خراب
زحمت عاشق مده زاهد که این مست ازلدر قیامت چون گل از گل سرزند مست شراب
جز دعای آنکه گردد در دل افزون درد توگر تمنایی کند اهلی نگردد مستجاب