گنج

شمارهٔ ۸۰۷

یارم وداع کرد و ز آغوش میرودنام وداع می برم و هوش میرود
زان خون دل ز دیده روانست کز نظرآن نورسیده سرو قباپوش میرود
دوش آن نشاط خنده و امروز گریه ییکز خاطرم نشاط شب دوش میرود
بی دوست دیک سینه غم جوش میزندوین خون دیده بر رخ از آن دوش میرود
مشکل حکایتی است که رنجد ز ناله یاروزناله کار عاشق خاموش میرود
ای باد یاد سنبل و گل پیش ما مکنچون حرف از آن دو زلف و بناگوش میرود
اهلی زجور یار غباری شد و هنوزدنبال آن سوار قباپوش میرود