شمارهٔ ۸۰۸
کمال صنع الهی در آن جمال بودکه حسن و خال و خطش جمله بر کمال بود
کرا مجال چو پروانه وصل آن شمع استوگر مجال بود بودنش محال بود
به تیره بخت اجل گر چو برق برگذریسعادت ابدش رهنمای حال بود
بیک نظر که کند آفتاب محو شودغبار ظلمت اگر صدهزار سال بود
چو چنگ رشته جانم ز گوشمال گسستنوازشی بنما چند گوشمال بود
خیال لعل تو جان را بشهد جان پروردحرام بادش اگر بی تو می حلال بود
بپوش شمع رخ ای نور دیده از اهلیکه نور دیده او شمع این جمال بود