شمارهٔ ۸۰۴
تا کام ماه یکشب از دیدنش برآمدبسیار شب چو دزدان از روزنش برآمد
در دشت از آن غزالان گردند گرد مجنونکز خون دل ریاحین پیرامنش برآمد
من مست پیر دیرم کان گلبن سعادتنخل گلی چو ساقی از دامنش برآمد
خورشید خود چو دیدم افزود اشک حسرتباور مکن که کامی از دیدنش برآمد
آن خرمن گل از خط ننشاند فتنه چندانتا از بنفشه دودی در خرمنش برآمد
از بسکه ریخت عاشق از دیده خون بدامنسیلی ز خون دیده تا گردنش برآمد
آن باغبان که دایم با سرو ناز نازدکی سرو خوشخرامی از گلشنش برآمد
از داغ سینه اهلی چون لاله جامه بر کندبا پینه های خونین پیراهنش برآمد