شمارهٔ ۸۰۳
هرکه را از چشم تر اشکی به دامن میچکدقطره خونی است گویی کز دل من میچکد
تا به سوزن دوستی میدوزم یک چاک دلصدهزاران قطره خون از چشم سوزن میچکد
برق آه من سبب باشد گر از ابر بهارقطره آبی گهی بر سرو و سوسن میچکد
غرقه در خون خودم شبها ز بس کز دود دلبر سرم باران خون از بام و روزن میچکد
گل نه از باد هوا روید از آن خونابهایستکز دل مرغ سحر بر خاک گلشن میچکد
گرچه میگوید به قصد کشتم لعل تو تلخآب حیوان از لبت زان تلخ گفتن میچکد
گر به چشم خونفشان دم میزنی اهلی ز عشقشربت خون نیز از چشم برهمن میچکد