شمارهٔ ۷۸۶
خیال آن لب می جان ناتوان سوزدعجب میی که بلب نارسیده جان سوزد
تو آفتابی و عمریست کز نظر دوریهنوز مهر توام مغز استخوان سوزد
اگر زمین و زمان سوزد آتش دوزخشرار آتش هجر تو بیش از آن سوزد
بسوخت هجر پسر جان پیر کنعان لیکنه آنچنانکه مرا هجرت ای جوان سوزد
لب تو آتش مهری که در دلم افکندچو شمع اگر بزبان آورم زبان سوزد
زهر کناره چو شمعت هزار عاشق هستولیک حسن تو پروانه از میان سوزد
از آن دهان بکنایت سخن کند اهلیکه گر صریح کند جان عاشقان سوزد