شمارهٔ ۷۷۳
داغت خبر ز سوز من دل فکار کردآخر شرار آتش ما در تو کار کرد
گفتم که جان بپای تو خورشید رخ دهمطالع مدد نکرد و مرا شرمسار کرد
ترسم بگرد من نرسی روز حشر همزینسان که سوخت عشقم و خاکم غبار کرد
ذوق شراب و شوق تو ای شوخ نوجوانمارا ببین که آخر پیری چه خوار کرد
اهلی زیاد خود نه چنان برده یی که بازروزی بخاطر تو تواند گذار کرد