شمارهٔ ۷۷۲
بر من خسته رقیبان چو گذر می آرندمی طپد دل که از آن مه چه خبر می آرند
زان شهیدان ترا دست در آغوش خودستکه خیال تو در اندیشه به بر می آرند
چشم خون ریز بپوشم ز رخت لاله صفتگرم از کاسه سر چشم بدر می آرند
از تو چون سایه گریزند بتان هر طرفیکه تو خورشیدی و کم تاب نظر می آرند
سوخت از خوی تو اهلی چو دمی با تو نشستپس حریفان تو چون با تو بسر می آرند