شمارهٔ ۷۴۶
نتوان بر ساقی سخن از توبه عیان کردپیش محک تجربه قلبی نتوان کرد
آن دل که نیرزد سفال سگ کوییاز جرعه خود جام جمش پیر مغان کرد
المنه لله که صبا خاک ره دوستدر دیده من کوری چشم دگران کرد
پیرانه سرم مست جوانی که به عشقشصد بار شدم پیر و دگر بار جوان کرد
بسیار بنومیدی و حسرت دل من سوختو آخر ز کرم هرچه دلم خواست چنان کرد
مستان محبت می عشق تو نهفتندبدمست تنگ حوصله چون شیشه عیان کرد
سر دهنت کس بیقین راه نبردستاهلی به گمان هم سخنی چند بیان کرد