گنج

شمارهٔ ۷۴۵

گرچه بر فرهاد شیرین جور بی اندازه کردیک سخن گفت از لب شیرین که جانش تازه کرد
عقل اگرچه بر رخت دروازه چشمم ببستفتنه در ملک دل آخر رخنه زین دروازه کرد
تا تو پیدا گشتی ایمه نام شیرین گشت گمگرچه حسن روی او عالم پر از آوازه کرد
بسته خط تو دل زان شد که استاد ازلرشته جان نسخه حسن ترا شیرازه کرد
کار عشقت ای پری اندازه اهلی نبودلاجرم دیوانه شد چون کار بی اندازه کرد