گنج

شمارهٔ ۷۳۶

با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کردخوابم نه چنان است که تعبیر توان کرد
باز آی و نگهدار دلم را که ز هجرتمجنون نه چنانشد که بزنجیر توان کرد
ب مصحفرخسار تو ریحان خط سبزآن سحر نپرداخت که تفسیر توان کرد
گر حکم بکشتن کنی ام چاره هلاک استحکم تو نه آن است که تغییر توان کرد
این قصه محال است که افسانه و افسونهرگز پری یی همچو تو تسخیر توان کرد
مارا بجز از تیر دعا هیچ بکف نیستکی مرغ هوس صید بدین تیر توان کرد
اهلی ز فراق تو بجان باز نماندآنروز کزین مرحله شبگیر توان کرد