گنج

شمارهٔ ۷۳۵

مشاطه تو جلوه ناز ای پسر بودطاووس را چه حاجت مشاطه گر بود
با سایه همرهی نکنم شب بکوی توصاحب نظر ز سایه خود بر حذر بود
گر سیل خون ز دیده فشانیم دور نیستماراکه از تو آنهمه خون در جگر بود
ذوقی است کشته کشتن عاشق ز بهر توور جان دهد بپای تو ذوقی دگر بود
از نخل آرزو رطبی گر نمیدهیسنگی بزن که از تو مرا این ثمر بود
هرچند عاشقان گله از دلبران کنندمارا شکایت از دل خود بیشتر بود
گر شمع راه مرغ سحر شد چراغ گلما را چراغ راه زآه سحر بود
اهلی چو بنده نگهی شد بیک نظراو را بخر که قیمت او یک نظر بود