شمارهٔ ۷۳۰
شد سگش یار رقیب و جور با خود میکندبا بدان هر کو نکویی میکند بد میکند
سرو من در باغ و نگشاید در من باغبانباغبان هم ناز بر من زان سهیقد میکند
در بیابان عدم سر مینهم دیوانهوارزلف چون زنجیر او بازم مقید میکند
می زدن کی از سفال آن سگ کو حد ماستما چه سگ باشیم او خود لطف بیحد میکند
سر بنه بر آستان او به امید قبولگر قبولت میکند اهلی و گر رد میکند