گنج

شمارهٔ ۷۲۹

هیچ لب تشنه به میخانه سری بر نکندگر لبی از کرم پیر مغان تر نکند
توسن ناز مکن زین پی گلگشت چمنتا صبا خاک ره از دست تو بر سر نکند
نکند نرگس خونخوار تو ساغر گیریتا کسی خون دل از دیده بساغر نکند
وعده کام مکن از دهن خویش بکسکاین سخن یکسر مو کس ز تو باور نکند
ملکت عشق کلیدش بکف فرهادستخسرو این ملک بشمشیر مسخر نکند
هجر و وصل و غم و شادی همه از دوست خوشستعاشق آن به که بخود هیچ مقرر نکند
اهلی از ساقی دوران طمع صاف مکنتا دل صافیت از درد مکدر نکند