گنج

شمارهٔ ۷۳۱

گرچه از عشق بتان صبر و دل و هوشم شدباز عاشق شدم آن جمله فراموشم شد
هیچ سروی نگرفتم به بر از یاد قدشکه نه در خون دل آغشته در آغوشم شد
چاک دامان قبا بر زده از من چو گذشتچاکها در دل از آن سرو قبا پوشم شد
دوش ساقی بیکی جرعه که در کارم کردسبحه رفت از کف و سجاده هم از دوشم شد
اهلی از تلخی هجران نکنی ناله که چرخنیش زد هرکه از او آرزوی نوشم شد