گنج

شمارهٔ ۷۲۷

جوش سودای غم دل پایم از جا می‌بردشاقی آن شربت کرم فرما که سودا می‌برد
هرکه عاشق گشت همچون ذره از پستی برستکار او را آفتاب عشق بالا می‌برد
بس که می‌گردم چو مجنون دور از آن چابک‌غزالسیل اشک از خانه رخت من به صحرا می‌برد
گرچه خط و خال و زلفش هر یکی غارتگری‌ستدل ز دست عاشقان آن چشم شهلا می‌برد
جان که باز آرد ز دست غمزه‌اش کآن شاهبازمی‌رباید دل ز دست خلق و در پا می‌برد
کشته شد اهلی ز عشق و دادش اینجا کس ندادبا شهیدان رخت خون‌آلوده اینجا می‌برد