شمارهٔ ۷۲۲
عیسی دم من کز نفسش جان بتن آیدگر مرده حدیثش شنود در سخن آید
ماییم و سجودی و نیازی بر آن بتجز سجده دیدار چه از برهمن آید
چون لاله ز داغت کفنم گر بگشایندبیرون کف خاک سیهم از کفن آید
نامردم اگر از ستم دوست بنالمگر محنت عالم همه بر جان من آید
هر دلکه سفر کرد چو اهلی بسوی دوستبسیار غریب است اگر با وطن آید