شمارهٔ ۷۰۳
خاک ره خواست سرم یار و چنان خواهد بودهرچه او بر سر ما خواست همان خواهد بود
جان من رفتی و چون صورت بیجان برهتچشم من تا بقیامت نگران خواهد بود
میروی سرو من از دیده و جانی که مراستهمچو آب از پیت ای سرو روان خواهد بود
من بشکرانه کنم جان سپر تیر هلاکگر هلاک من از آن دست و کمان خواهد بود
زخم تیرت طلب آن روز که من خاک شومز استخوانهای سفیدم که نشان خواهد بود
گر بداغ تو روم تا ابد از خاک مرالاله وار آتش دل شعله زنان خواهد بود
گرچه خارم گلم از خاک دمد چون به رهتسر من خاک کف پای سگان خواهد بود
قصه کوته کند و بر دوست فشان جان اهلیچند گویی که چنین است و چنان خواهد بود