گنج

شمارهٔ ۶۹۸

دیده هر که از هوس سوی تو سیمتن بودغرقه بخون دل شود گر همه چشم من بود
آه که گیردم نفس راه گلو ز بخت بددر نفسی که بامنش یار سر سخن بود
می بدهم که بیخودی می نهلد که چون منیخون خورد و لب تواش پیش لب و دهن بود
گر بگشایی ام کفن لاله صفت ز بعد مرگزآتش داغ غم دلم سوخته در کفن بود
مردم روزگار را ماتم اگر ز مردن استاهلی نا امید را ماتم زیستن بود