گنج

شمارهٔ ۶۹۹

چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل می‌کنداز جمال گل قیاس حال بلبل می‌کند
هرکه را چون کوهکن لعل لب شیرین هواستبار کوه غم به یاد او تحمل می‌کند
عاشقی کز زهره‌رویان دل به وصل آلوده کردگر ملک باشد که عشق او تنزل می‌کند
در دل پاکان که از روی صفا آیینه استمدعی ناپاکی خود را تعقل می‌کند
جز به خاک کوی او اهلی نیارد سر فروآسمان بیهوده از وی این تخیل می‌کند