گنج

شمارهٔ ۶۹۷

هرچند بیخم می‌کَنی، وصلت گرم خرم کندبازم نهال زندگی پا در زمین محکم کند
شد با من مجنون صفت آهوی چشمت آشنااین آشنایی آخرم بیگانه از عالم کند
در کعبه کویش دلا از راه نومیدی درآگر در حریم حرمتش محرومیت محرم کند
مخمور غم را دردسر از پند خلق افزون شودساقی سر خم برگشا تا درد سرها کم کند
ای غافل از عشق بتان کز خورد و خواب آسوده‌ایحیوان‌صفت می‌بینمت عشقت مگر آدم کند
زخم دل عشاق را خاک لحد مرهم بودخاکش به سر هر دل که او زخم ترا مرهم کند
ترک دل و جان ای صنم اهلی به عشقت کرده استاو مانده است و ترک دین گر بت تویی آن هم کند