شمارهٔ ۶۷۶
شوخی که می نخورده دل خلق خون کندوای آنزمان که چهره ز خون لاله گون کند
گوید مجوی وصلم و نظاره هم مکنپس عاشقی که دل بکسی داد چون کند؟
خواهد به خشم و ناز کند کم محبتمغافل که این کرشمه محبت فزون کند
آه از بتی که در دل سختش اثر نکردآهی که رخنه در جگر بیستون کند
اهلی اگر نمیکند آن مه دوای دلگاهم به پرسشی غمی از دل برون کند