گنج

شمارهٔ ۶۷۵

بسکه عاشق چشم تر بر نامه اش ناخوانده سودچشم چون بگشاد تا خواند سیاهی رفته بود
این چه گفتار است یا رب این چه شیرین لب که اوهر چه گفت از لطف مهری بر سر مهرم فزود
دیده را آیینه رخسارت ای مه کرده اندگر نه دیدار تو باشد دیده روشن چه سود
شب بچشم عاشق آمد سنبل خط بر رختزد چنان آهی که ماه از خرمنش برخاست دود
فارغیم از مسجد و میخانه بلک از کعبه همزانکه کار بسته ما از در دلها گشود
گرچه اهلی همچو سرو آزاده عالم بودبنده او شد که از مهرش خریداری نمود