شمارهٔ ۶۶۰
اگر از غم تو صد جان به یکی نفس برآیدنفسی نه از دهانت بمراد کس برآید
توبکاکل پریشان نرسی ز هیچ راهیکه هزار دود آهت نه پیش و پس برآید
بتو حال من که گوید؟ که بحضرت سلیمانکه دهد مجال کانجا سخن مگس برآید
قفس تن من از بس که بمرغ جان بود تنگبپرد هزار فرسخ گر ازین قفس برآید
هوس وصال دارم اگرم کشی چه باک استچه غم از هلاک باشد اگر این هوس برآید
تو گرم نه دل خراشی نکنم فغان و نالهبه خراش زخمی افغان زدل جرس برآید
ببلند همتی جو بر شاخ وصل اهلیکه مراد از آن سهی قد نه بدسترس برآید