شمارهٔ ۶۶۱
یک بوسه هرگزم لب سیمین بری ندادهرگز نهال عاشقی ما بری نداد
مادر خمار حسرت و پروانه گرم وصلدولت بعاشقان تو بال و پری نداد
هر ساغرم که داد فلک گرچه زهر بودتا خون نکرد در دل من دیگری نداد
زهر از کف تو همچو شکر میخورم که بختهرگز به طوطیی به ازین شکری نداد
از خشک و تر چه پیش تو آرم که طالعمغیر از دهان خشکی و چشم تری نداد
جز حسرت از نظاره یوسف ز جان چه سودمارا که بخت چون همه سیم و زری نداد
اهلی که مست وصل بتان بود عاقبتمرد از خمار هجر و کسش ساغری نداد