گنج

شمارهٔ ۶۵۵

نیشکر قامت من آنکه دل من داردسبز تلخی است که شیرینی ازو می بارد
تا چه برمیدهد آخر غم آن سرو که دلروزگاری است که این تخم بلا میکارد
شکرین لعل لبش را سپه خط چو گرفتچون مگس عاشق مسکین پس سر میخارد
آخر ای همنفسان کیست که از راه کرمخاری از پای من سوخته بیرون آرد
بار دل چند کشی اهلی ازین سنگدلان؟باری از جان تو این بار خدا بردارد